<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بگذریم</title>
<link>http://upfall.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Feb 2009 11:49:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی از وبلاگ ها هستند که خیلی خیلی دوستشان داشتم و بعضاً دارم اما وقتی نویسنده شان را شناختم آن عظمت وبلاگ برایم بی رنگ شد. خیلی از وبلاگ ها هم هستند که وقتی نویسنده شان را شناختم تازه شروع کردم که دوستشان بدارم. اصولاً بر خلاف این قمپزهای دبیرستانی وبلاگ به هیچ وجه آن جایی نیست که مثلاً تو خودت هستی. وبلاگ آن جایی است که تو &quot;به تمامی آن چیزی هستی که دوست داری به نظر برسی&quot; حتی وقتی که دلت می خواهد این روند را بشکنی چندان قضیه موفقیت آمیز از آب در نمی آید(هر چند این «خودم بودن» کلاً پدیدۀ چندان پر معنایی نیست به نظر من، البته در حالت خیلی اساسی می گویم وگرنه چرا در موقعیت هایی معنا می دهد، خوب هم می دهد) شاید جالب باشد که آدم بفهمد یک نفری که حسابی از زمختی ها و کج و کولگی هایش بزند چه چیز از خودش ارائه می دهد اما این فضا را خیلی از اوقات آن قدرها دوست ندارم چون جذابیت آدم ها و زندگی و اطراف اتفاقاً همین تناقضات و کشمکش های شخصی و حرکت های فی ابلداهه است، آن حرکت هایی کشه گاهی یکهو خارج از سیستم می زند. اصلاً خیلی خیلی دیگر بخواهم قضیه را حاد کنم عرصۀ وبلاگستان (من ایرانیش را می شناسم، در مورد جاهای دیگر نظری نمی دهم) حتی غم انگیز است. یک جور این داستان بیگ برادری که &lt;strong&gt;همه &lt;/strong&gt;جا نگاهت می کند را ملموس و پررنگ به نمایش می گذارد. که چه طور ما در هر فضایی که چهرۀ خوب و پسندیده را بتوانیم به نمایش بگذاریم انگار درنگ نمی کنیم. این یگانگی غریبمان را با بیگ برادر نشان می دهد، که در جایی که حتی با اسم خودمان نمی نویسیم یا حداقل خیلی از مخاطبانش اصولن هیچ وقت ملاقات هم نخواهیم کرد که شاید رفتارشان تأثیری در زندگیمانم بگذارد باز هم با تمام قوا سعی می کنیم بیگ برادر را در ابعاد خوبی راضی نگاه داریم البته باز هم باید اشاره کنم که این راضی کردن در هر کس یک جور است خب. در وبلاگ شخصی اصولاً ادبیات خاصی استفاده نمی شود که بگوییم هدف هنر و ادبیات است، بسیاری از مسائلی که از زندگی شخصیمان و احوالاتمان بیان می کنیم موضوع چندان تأثیر گذاری نیست، به نظرم برای هر نویسندۀ وبلاگ شخصی یکی از اساسیترین دلایل که چندان هم آشکار نیست ساختن یک تیپ و یک ظاهر است از زندگی خودش که به خورد بقیه بدهد، منظورم این نیست که لزوماً دروغی در این وبلاگها گفته می شود، اما همان طور که گفتم در بسیاری از آنها در واقع نویسنده احتیاج به یک نگاه بیرونی دارد که او را و زندگیش را ببیند با این تفاوت که این جا درست همان چیزهایی دیده می شود که نویسنده می خواهد دیده شود و همان جوری به نمایش در می آید که نویسنده دلش می خواهد بقیه او و زندگیش را آن طور ببینند. وگرنه اصرار وبلاگ نویسان برای داشتن خوانندۀ بیشتر کمی غریب می نمود! ما دوست داریم که خوانده شویم و آن طور که می خواهیم خوانده شویم. وبلاگ شخصی در خیلی از موارد) نیاز نویسنده برای دیده شدن و نه فقط دیده شدن، بلکه جور جذابی (از نظر خود نویسنده) دیده شدن است.&lt;br /&gt;کلاً وبلاگ خوب است بدون شک فضای وبلاگستان هم بدون شکتر راه گشا و خوب و اندیشه ساز است و به ما اجازۀ اظهار نظر و بحث غیره را می دهد. در فواید وبلاگستان نیست که شک می کنم! حتی اینی که گفتم از مضراتش هم نیست، اینی که گفتم صرفاً از آن چیزهایی است که مرا این جا آزارم می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ها منظورم از بیگ برادر همان &quot;برادر بزرگ&quot; 1984 است که همه جا همه را نظاره می کرد. یک قسمت دیگر از همین کتاب را نقل کنم که بابک اخیراً برایم یادآوری کرد (کتاب را مدت ها پیش خواندم دقیقش را به یاد ندارم) که طرف می گوید &quot;برادر بزرگ وجود ندارد&quot; آن یکی بر میگردد و می گوید &quot;این تویی که وجود نداری&quot;. حالا این را گفتم شاید که منظورم روشنتر شود. &lt;br /&gt;پ.ن. این متن را یک ماه و نیم پیش نوشتم، پابلیش کردم ولی بعد آمدم و موقت ثبتش کردم بس که آشفته است و هر چیزی که می خواهم را به درستی نمی گوید، به هر حال اگر مخالفت یا مشکلی هست اگر با خودم در میان گذاشته شود احتمالاً بهتر می توانم منظورم را برسانم. &lt;br /&gt; 
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 11:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنان یک جوگیر دوباره «میلک» دیده</title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بیایید همه با تمام قوا فریاد بزنیم «&lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000576/&quot;&gt;شان پن&lt;/a&gt; دوسِت داریم». یک جوری که هنجرمان جر بخورد. هان؟ نه؟!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیگر با خیال راحت می گویم که این آقا را از پاچینو که دو فیلم آخری که ازش دیدم به طرز بدی (مخصوصاً &lt;a href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1034331/&quot;&gt;فیلم &lt;/a&gt;اخریترش) در طرفداری از اعدام بوده خیییلی بیشتر دوست دارم! یعنی حتی وقتی که به اِسکار فیس و دانی برسکو و سنت اف ا وومن فکر می کنم. من حتی این جور آدمی هستم!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از بین همۀ چیزهایی که این خانه کم دارد تنها چیزی که خیلی دلم می خواهد یک میز توالت است. یک میز توالت سفید و ساده، با دو تا کشوی لاغر، بدون کند کاری های عجیب غریب، خوب و ساده و سفید. نداشتن میز نهار خوری، سرخ کن و کتری برقی اصلاً برایم مهم نیست. چیزی که زیاد می خواهمش یک میز توالت سفید است. ولی از آنجا که اصولاً به این جا احساس تعلق نمی کنم، از آن جا که می دانم همۀ چیزهای این خانه را باید بگذارم بروم، از آن جا که آن میز توالت را خیلی دوست خواهم داشت نمی خواهم بخرمش. شاید وقتی دیگر، جایی دیگر، وقتی که حس نمی کنم که &quot;وه چه قدر همه چیز معلق است&quot;، وقتی که حس می کنم &quot;هی پس این طور، خب بعد؟&quot;، شاید آن وقت بروم یک میز توالت سفید ساده بخرم و ردیف کنم رویش کرم ها و رژها و کرم پودر و لاک ها و عطر ها و مداد ها و و و و حتی شاید رویش عکس هایی از گذشته و حال و آینده بچینم. و شاید کشوی سمت راستش را بکنم کشوی ضالۀ فعلیم، لوازم ضاله و نامه ها و نوشته ها و ربان ها و کارت ها و همه و همه را بچپانم تویش. طوری که باز و بسته که می کنم بالاخره ورقی کاغذی چیزی از یک وریش می زند بیرون و می افتد و من با دست پاچگی نامۀ بد خطی یا کاغذ زرد رنگی که رویش با ماژیک برای خودم خط و نشان کشیده ام را بر می دارم فرو می کنم توی کشو. و کشوی سمت چپ را بکنم جای سشوار و شارژر و هر چیز دیگری که دستم بیاید که جا نداشته باشم برایش! شاید هم از گوشه های آینۀ سادۀ قاب سفیدش گردن بندهای رنگارنگ آویزان کردم! خلاصه که اگر آن روزی برسد که یک میز توالت سفید ساده داشته باشم خیلی برایش برنامه دارم. خیلی زیاد!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;هان، خبر آن که ... به زودی بالاخره بعد چندین سال رنگ واقعی چشمانم را همه خواهند دید!
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jan 2009 16:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>در تمام دنیا دیگر فقط چیزهایی خیلی آزارم می دهند که اگر من بیخیالم شوند آن ها بی خیال من نمی شوند. باید فکری به حالشان بکنم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 15:30:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حیف که زبان ندارد، وگرنه کاناپۀ خردلی خانه چه خاطراتی که برای گفتن نداشت!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 22 Jan 2009 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خریانه</title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها دست نحیف و سرد و بیرنگش را کم آورده ام. چشمان درخشانش، دختر کوچک ترسان پشت آن قیافۀ سختش این روزها بغضهای دردناکش، بی خیالی غیر اخلاقیش و بازوهای استخوانیش که همیشه به سویم باز است را کم آورده ام. این روزها فریانۀ لاغر مردنیم را که پیون ناگسستنیم  به روزهایی است که امید و تلخی و حسرت هنوز رنگهای تند و جلفی داشتند را کم آورده ام. فریانه ام را که هیچ وقت هیچ وقت گم نمی شود، که مثل نایلون زیر کوهی از خاک تحلیل نمی رود را، این دخترک مهربانِ غمگینم را کم آورده ام! 
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Jan 2009 12:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودک می شوم</title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>چرا در این دنیای لعنتی دیگر هیچ چیز جادویی نیست! نه از چوب فرشتۀ مهربانی کاری ساخته است، نه از لطف خدایی و نه حتی از لبخند و لمس دستی. من خسته و ترسانم مدتی است.
</description>
<pubDate>Sun, 18 Jan 2009 12:01:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>حوصله ام سر رفته ... مرا عشقی باید کشنده و جانکاه و خرکی و نفسگیر. گفته باشم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 22:01:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;در چرخ­زنی های هر روزه­ ام در بین وبلاگ­ها این موضوع
غزه را با علاقه دنبال می­کنم. و دو دوسته از وبلاگ­هایی که دراین مورد نوشته اند
بیش از همه توجهم را جلب کرده اند. یکی آن دسته دوستان بعضاً حقوق بشری که از رنج
مردم غزه می گویند و در مورد جنایت های اسرائیل (به حق) موضع می گیرند، اما موضع
خود را در مورد حماس دقیق مشخص نمی کنند و اکثراً اصلاً اشاره ای به این موضوع نمی
کنند. این دسته را نمی پسندم. هر چند که به شدت این دسته را به آنهایی که از نسل
کشی های اسرائیل دفاع می کنند و آن هایی که معتقدند «ای بابا توی همین ایران به
اندازۀ کافی بدبختی هست دیگه نوبت به فکر کردن به درد بقیه نمی رسه» ترجیح می دهم.
اما نمی پسندم این موضع گیریهای حقوق بشرانۀ دوستان را. نمی پسندم این تلاش برای
به تصویر کشیدن بیهودۀ درد بیواسطۀ مردم جنگ زدۀ غزه. هر چند که بسیار من با این
جور نوشته ها هم دردی می کنم و من را اگر ول کنند کلاً دستمال به دست می شوم هی
برای همۀ آدم های درمند گریه می کنم. اما فکر می کنم که این نوع برخورد دقیقاً
همان نوع برخورد پاستوریزۀ حقوق بشرانۀ مثلاً سازمان ملل است که بیانیه­ای می دهد
و کمک هایی که&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;به مردم غزه می کند چندان
هم پیگیری جدیی ندارد (با توجه به اخباری که از سی ان ان خوانده ام این مطلب را می
گویم)&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و کلاً خیلی با چیزی عمیق و رادیکال
برخورد نمی کند حداقل نه در جایی که منافع بعضی کشورها ایجاب نمی کند (توجه کنید
که سازمان ملل متحد برای کمک هایی از این دست لطفی به مردم غزه نمی کند بلکه وظیفۀ
تمام عیارش است، چرا که با ادعا به انجام کارهایی از این دست است که کلی بودجه و
اعتبار برای خودش خریده است). برگردیم به بحثی که به نظرم این نوع تصویر کردن رنج­های
«بی واسطۀ» مردم البته که خوب است احتمالاً ولی ما را در دام نوعی سطحی نگری می­اندازد.
وبیشتر به من این حس را می دهد که این خانوم ها و آقایان انگار بیشتر خودشان را با
این موضع گیری بیشتر دوست دارند صرفاً. با این موضع گیری که ما هر نوع عدول از
حقوق بشر را در هر جایی محکوم می کنیم. حال چه «حسین درخشان» باشد که اتفاقاً «ما»
خیلی هم با او مشکل داشتیم ولی آن قدر خوب و بشر دوست هستیم و آن قدر در
ادعاهایمان راستینیم که از حسین درخشان به شدت دفاع می کنیم و یک جور عجیبی هم
اصرار داریم که مطلب هایی در این زمینه هم بنویسیم و در چشم خودمان و همه بکنیم.
نمی خواهم بگویم که آدم های لاف زنی هستند. به هیچ وجه! چون من شخصاً که خودم را
به این آدم ها نسبت به خیلی از اقشار جامعه به وضوح نزدیکتر می دانم. ولی به قول
آن پست خوب وبلاگ «با خودش حرف می زند» (که متأسفانه این وبلاگ را نویسنده اش حذف
کرده. ای کاش هنوز به همان پست دسترسی داشتم) حقوق بشر انگار شده آلت دست ما (خودم
هم می توانم بگویم جزیی ازهمان آدم ها هستم تا حدودی) برای این که از خودمان
قهرمان هایی بسازیم، با دلسوزی (!!) برای دیگران خودمان را بزرگتر جلوه دهیم. با
نگاه به درد دیگران (بدون این که معنای چندانی از آن در یابیم) بر بدبختی های
خودمان سرپوش زنیم. خلاصه من کاملاً به آن اصول حقوق بشر معتقدم و از هر لحظۀ فکر
جنگ در جایی از این دنیا رنج می کشم و عصبانی می شوم ولی شاید این که همۀ توجهمان
را بر چنین چیزهایی متمرکز کنیم اتفاق خاصی نخواهد افتاد، گیرم که مثلاً سازمان
ملل غذایی هم به مردم غزه می رساند اما تا به حال چه تأثیر راستینی این کمک ها
داشته است. گیرم که گشنه ای سیر شده است (که بی شک پدیدۀ خوبی است) اما آیا آن
تغییر اصیلی که انتظار داریم به تحقق می پیوندد؟ آیا این فعالیت ها به تنهایی آن خواستۀ
اصیل و ناب را تأمین می کند؟&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;آیا&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;آن کثافت زشت و برهنۀ جریان جاری که به اسرائیل
چنین جرأت و انگیزه ای می دهد را حتی به اندازۀ ناخنی خراش می دهد؟ خلاصه این رویه
به شدت در ایران و گروه های حقوق بشری رایج است و من خیلی (نظر شخصی و احساس شخصی
خودم را می گویم) به هزاران دلیل نمی پسندمش. و این پست را اصلاً ننوشته ام که
دلیل هایم را چندان ذکر کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;



&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; دستۀ دیگر هم آن دسته اند که کمی نگاه های چپ دارند
و از حماس دفاع می کنند و دلیل هم می آورند. نه از آن دلیل هایی که در رادیو
تلویزیون می شنویم هر چند شاید جمله بندی ها هم تا حدودی گاهی شبیه باشد. اما خب
پیداست که این نتیجه را از دل چنان گرایشی نگرفته اند. من این دسته را هم تا یک
حدودی نمی پسندم و هر چند با یک سری از دلیل هایشان همدلی دارم (همان طور که با
بعضی از گفتگوهای دستۀ قبل همدلی دارم) اما برای شخص من حرفهای این دسته هم در
قسمت هایی قابل قبول نیست. دلم می خواست که درفشانی هایم را در مورد حماس، غزه ،
اسرائیل بیشتر می توانستم بنویسم و کل نگاهم را می توانستم تصویر کنم اما به
دلایلی که در پست قبل توضیح دادم نمی توانم!!!! کلاً این پست را هم نوشتم که این
دو دسته را نام ببرم و افسوس بخورم که خوش به حالشان که کلاً می توانند بنویسند و
من هم دقیقاً «دلم می خواست» می توانستم. نه آن که لزوم خاصی داشته باشد یا کسی
دلش بخواهد بداند من چه می گویم یا اصلاً خیلی مطلب خاص و بکری مد نظرم باشد. دلم
می خواست که می توانستم بنویسم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;بعد التحریر: درفشانی های اینجانب را می توانید در کامنتهای همین پست بخوانید! </description>
<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://upfall.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>
ای کاش بلد بودم خوب بنویسم. پوووف!</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=upfall&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>upfall</dc:creator>
<guid>http://upfall.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
