آن توهای من هنوز یک گلولۀ گنده هست، یادگار کودکیم و اتفاقات خیلی دور. دخترک بیگناهی که همین طور با چشمهای وحشت زده اش به این و آن زل میزند و بیم تأیید نشدن دارد. درست همان طور که بچهای بستنی میخواهد دخترک من تأیید میخواهد. هر چه قدر هم برایش قصه می خوانم که یادش برود که شاید بزرگ شود، که نترسد از تأیید نشدن. که هی گریه سرندهد! آرام نمیگیرد. آن توهای من دختری است که از سردی نگاهی یخ میزند و وحشت میکند. آن توهای من دختری است که انگار هیچ جوری راضی نمیشود با من کنار بیاید و حتی همزیستی مسالمت آمیز با من را هم نمیفهمد. که هی میخواهد همه چیز را بیندازد گردن من و خودش که چرا من این بار هم به خاطر او سعی نکردم تأیید بگیرم؟ نمیتوانم این طور که معصومانه نگاهم میکند بگویم "نمیخواستم! همین!" یک چیزهایی برای من با تو فرق دارد کوچولوی من. نمی توانم برایش بگویم باید به اندازۀ کافی محرک برایم باشد که بتوانم همان خود همیشگیم باشم و وقتی انرژی نباشد فقط میتوانم بیرمق گوشهای بیفتم. خیلی کوچکتر از آن است که اینها را بفهمد. هزاری هم به بچه بگویی من واقعاً حوصله ندارم بروم برایت بستنی بخرم نخواهد فهمید و از تو کینه به دل میگیرد. حال اگر یکی مثل من باشید که نمیتواند حتی به بچهها راحت دروغ بگوید که "پول ندارم" (درحالی که حتی کیف پولتان را چک نکردهاید) فقط میتوانید لب و لوچۀ آویزان و چشمهای اشکی و عصبانی او را با رنج نگاه کنید! همان طور که من گریهاش را تماشا میکنم با درد و به موهای نرم بورش دست میکشم. آخر ناسلامتی من بزرگترش هستم.