تبليغاتX
بگذریم
من کابوسم اون لحظه ایه که معدم تاب یه پیک دیگرو نداره ولی من از همیشم هشیارترم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:24  توسط Bahar  | 

دانشجو ... موجود بیمار و فاسدی است که حتی از توالت دانشگاه هم در راستای مقاصد پلیدش بهره می­برد یا دانشجو موجودی است که بدطینتان و بداندیشان شرقی و غربی و شمالی حتی او را در توالت هم بازیچه قرار داده و برای بر هم زدن نظم و امنیت عمومی دست از توالت هم برنداشته و ذهن پاک و سادۀ او را حتی در مکان مذکور مورد حمله قرار می­دهند. دانشجو ... پدیده­ای که حتی در توالت هم نباید اختیار خود را داشته باشد! خدا را صد هزار مرتبه شکر که حراست دانشگاه شریف این موضوع را به درستی دریافته و چند وقتی است این سنگر پنهان دشمنان و مفسدان را در هم شکسته و اجازه نمی دهد بیش از این، ضربه­های مهلکی از آن جناح بر پیکرۀ دانشگاه وارد شود.

 

ما که باور نکرده بودیم خانم­هایی که به علت مسئولیت خطیرشان در ورودی­های دانشگاه معرف حضور همه هستند، به این منظور در حول و حوش ساعت 12 تا پایان وقت نهار که طبعاً به علت تعطیلی اکثر کلاس­ها و نیز خوردنی­ها و تنقلات­ پر رفت و آمدترین زمان توالت دانشگاه است، در دستشویی دخترانه مستقر شوند. تا این که خبرهایی به ما رسید که ای فغان بازار تذکرهای حراست در توالت دخترانۀ ابن سینا (که اصلی­ترین توالت دانشگاه است) داغ است. گفتیم تا به چشم خود نبینیم که باورمان نمی­شود. فکر کردیم شاید به علت دزدی­های اخیر از طرف نگهبانی کسی آنجا برای حفاظت از اموال داشنجویان که بعضاً –به اشتباه- وسایل خود را بیرون از اتاقک­ها می گذارند، حضور دارد و دعای خیری نثارشان می کردیم.

 تا این که یک روز در همان ساعات نام برده من به این مکان به نظر مملو از فساد وارد شدم. صاف رفتم جلوی خانم مورد نظر که بر روی صندلی که کنار شیر آب­هاست نشسته بود، آبی به صورتم زدم. تا این جا همه چیز عادی و ملایم بود ... تا این که دست در کیف کردم و کرم ضدآفتاب ملعون را در آوردم. شروع به استفاده از کرم ضد آفتاب– که بعد فهمیدم از ابزارآلات ضاله است به نظر، حال چه اهمیت دارد که این کِرم تجویز پزشک بوده و باید هر دوساعت تجدید شود- بر صورتم کردم که خانم مورد نظر مرا از تذکرهایی که برای اطمینان از وجودشان آمده بودم مستفیظ فرمودند.

***

کرامت دانشجو چنان در این دانشگاه چنان به تاراج رفته است که گاه باور نکردنی است. حریم خصوصی بی معنا است. کِرمی که شما به دست یا صورتتان می­زنید در دانشگاه باید توسط برادران و خواهران حراست بررسی شود. مسئولان حراست چنان دختران دانشجوی دانشگاه شریف را نادان فرض می­کنند و چنان به حرمت و اختیارشان تجاوز می­کنند که نه تنها دم درهای ورودی، نه تنها در صحن دانشگاه توسط مأموران چرخشی­شان، نه تنها در گوشه گوشۀ فضای عمومی دانشگاه توسط دوربین­های سفید رنگشان بلکه در توالت­های دانشگاه هم آن­ها را می­پایند. داستان دوربین را هم فعلاً به میان نمی­کشیم هر چند برخلاف قرارهای مسئولان دانشگاه در چند مورد از دوربین­ها به عنوان ابزاری برای تهدیدهای حراستی علیه دختران استفاده شده.

دانشجو پدیده­ای است که سوای فضای آموزشی کرامت خاصی ندارد، که پشت در اتاقک توالت که در آن اجابت مزاج می­کند می­ایستند تا یک وقت این پدیدۀ خطاکار و عاصی از دستشان در نرود (اشاره به اتفاقی که برای یکی از دانشجویان دختر افتاد)، که  کارمندان مورد بحث به خودشان اجاز می­دهند حتی لوازم شخصی دانشجویان دختر را در توالت از دستشان بقاپند، آن قدر شأن دانشجو مخدوش شده که چنین کاری که بداهتاً خلاف قانون است را به نامحترمانه­ترین شکل بر آن­ها روا می­دارند (این هم اشاره­ای است به اتفاقی که اخیراً برای یک از دانشجویان افتاده است).

گاهی چه سخت می­شود تحمل این نگاه­های مستمر که کرامت و حقوق انسانی را می­درند که آزارش کم ندارد از نگاه هرزه­ای که حراست سخت قصد کرده ما دختران را از آن حفظ کند. و چه آسان می­شود در این دانشگاه به حق انسانی دانشجویان به خصوص دختران دانشجو تجاوز کرد.

پ.ن. این مطلب برای یکی از نشریات دانشگاه نوشته شده، گفتم این جا که مدتی است دیر به دیر آپ می شود، لااقل این خبر مسرت بخش به گوش دیگران خارج از دانشگاه هم برسد، این جا هم یکم قیافه اش عوض شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:7  توسط Bahar  | 
در دوران بی پولی اولین چیزی که حذف می شود سفارش غذا از بیرون است و بعد "شهروند امروز" . بعد خرید تقریباً هفتگی کتاب "این همه کتاب نخوانده در کتابخوانه ام حالا یکی دو جلد به آن ها اضافه نکنم اتفاقی نمی افتد". بعد نوبت به خریدهای روزانۀ نه چندان ضروری می رسد، قارچ و سس و دستمال (تا وقتی جیبیش را می شود با 100 تومان خرید مشکلی نیست) و میوه (!) و چیزهایی از این قبیل. خرید سیگار نخی می شود، از خلاقیت و تخیلات برای درست کردن غذا با همین چیزهایی که در یخچال و فریزر پیدا می شود به وفور باید بهره برد. بی خیال دندان خراب و نوبت دکتر روانکاو می شوم. نهار دانشگاه هم با ارزانترین انواع موجود در بوفه سر میشود. رفت آمدها با اتوبوس انجام می شود. در نهایت اگر دیگر این بی پولی خیلی طولانی شد ... نوبت حتی به ماست می رسد. داشتم از مرض مهلک بی ماستی سکتۀ مغزی می کردم تا بعد این همه روز ماست تازۀ ساده امروز به من رسید. گفتم بماند در تاریخ بد نمی شود. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:53  توسط Bahar  | 
روزهای خالی و کرختی که بی همگان به سر شود، بی تو، تو، اون و اون هم ایضاً. روزهایی که اصلاً افسرده نیستند. روزهایی که در احساس رخوت ناک بی نیازی مدفونم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:27  توسط Bahar 

من رشته­ام را دوست ندارم. در یک دانشگاه صنعتی درس خواندن آن قدر دیگر برایم سخت شده است که همه­اش یک جورهایی غصه دارم. سر وقت­ کتاب­های درسیم هم نمی­توانم بروم. یک "که چی" بزرگ و رنگی پنگی هر بارکه جلد کتاب را نگاه می­کنم می­آید جلوی چشمهام. من رشته ام را دوست ندارم ازش خسته شده­ام. یک سال و چند ماه دیگر درسم تمام می­شود. اما نمی دانم چه طور قرار است این یک سال و چند ماه را تحمل کنم. نکتۀ بدتر این جاست که نه تنها باید تحمل کنم بلکه باید خیلی خوب تحمل کنم بلکه شاید بتوانم یک موقعیت هایی دست و پا کنم و بعد برای فوق لیسانس تغییر رشته بدهم. نمی فهمم ریاضی و کامپیوتر خواندن چه ربطی به من دارد؟ خواندن این ها دیوانه­ام می کند من برایم فلان گروه و فلان میدان برداری اصلاً اهمیتی ندارد. من دوست دارم راجع به آدم­ها بخوانم، دوست ندارم راجع به این همه چیز انتزاعی بخوانم. الآن هم بغض کرده­ام. همۀ میان ترم هایم نزدیک است من هیچ انگیزه­ای برای باز کردن لای کتاب­ها ندارم اما باید معدلم هم خیلی خوب شود. این حکم محتوم هم از خانواده و تمام رؤیاهای کودکیم در ذهنم حک شده انگار. اصلاً نمی دانم این همه آدم که رشته­شان را دوست ندارند چه طور با آن کنار می آیند. تا همین ترم شاگرد اول رشته­ام در دانشگاه شریف بوده­ام، به نظرم رشته­ام هم بهترین رشتۀ علوم ریاضی است خیلی هم می تواند ناز و هیجان انگیز باشد، اما من دیگر دوست ندارم وقتم را بگذارم روی گراف­ها فکر کنم. من نمی فهمم چه طور آدم ها از همان اول لیسانس تا آخر دکترا با رشته­شان آن قدر ها حال نمی کنند. موقع انتخاب رشته­ام به زور توانستم اطرافیان را راضی کنم که من با آن رتبه یک رشتۀ علوم پایه بخوانم. الآن هم اصلاً نمی توانم یک چیزی را که سیستم و اطرافیان تحمیل می­کنند تحمل کنم.

احساس بیهودگی و بی عاری می­کنم از این که تمام روز یا می­خوابم یا فیلم می­بینم یا داستان می­خوانم یا کتاب های مطالعات زنان. با پول پدر مادرم، می خورم و می خوابم می روم کتاب و فیلم می خرم کوه درس ها، کوئیز ها و تمرین ها را هم به هیچ جایم نمی­گیرم. خسته ام در این دست و پا زدن بیخود بین همۀ تصوراتم از آینده و کشف علاقۀ زاید الوصفم به علوم انسانی در چند ماه اخیر . زندگیم هم کلی خالی خالی است. قرص­های ضدافسردگی تجربۀ غم و شادی خیلی زیاد را مدت هاست از زندگیم حذف کرده­اند. به هیچ مردی کششی ندارم. رشته ام را هم که گفتم دوست ندارم. من که اعتیاد به هیجان در زندگیم داشتم الآن هیچ چیز هیجان انگیزی پیدا نمی کنم که کمی سرم را با آن گرم کنم. اما بی نهایت از فیلم دیدن و کتاب خواندن لذت می­برم. مخصوصاً کتابی که دو سه روزی شروعش کرده­ام این قدر خوب است که وقتی بهش فکر می کنم گریه­ام می گیرد "خاطرات پس از مرگ براس کوباس".  خلاصه که همین!

هیچ وقت وبلاگم را این قدر تحویل نگرفتم که این طوری بنویسم ولی به پیشنهاد این خانوم گفتم یک بار امتحان کنم و بنویسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:2  توسط Bahar  | 

یکی از بهترین محل های این شهر برای خوردن غذا بدون شک "آشِ نیکو صفت" است. آن قدر که من به بهانۀ خوردن آشش پیاده روی ظهرگاهی امروزم را دور و بر میدان انقلاب ایراد نمودم. یک درب کوچک دور میدان انقلاب که بالایش روی یک تابلوی نه چندان تر تمیز با خط تحریری نوشته "آش نیکو صفت"، پله می خورد به پایین و به بهشتی منتهی می شود. یک کاسه آش رشته و یک سوم بربری تازه می خرید ۸۰۰ تومان، همان جا هم یک سری میز درب و داغان با صندلی پلاستیکی دارد می نشینید نوش جان می فرمایید. اتفاقاً فضایش به شدت برای من که دوست داشتنی و البته پر از خاطره است. یکی دو سال پیش طرف های میدان انقلاب در یک سازمان غیر دولتی مربوط به کودکان و این ها فعالیت می کردم و هفته ای یکی دو روز نهارم را آن جا می خوردم. آش هایش که تنها آش خوبی است که من در این شهر خورده ام. مخصوصاً اگر بگویید که کشکش را زیاد بریزد. روی در و دیوارش از این پوستر قدیمی ها زده اند که عکس ماشین و باغچه و اینهاست. در ضمن نکتۀ مهم این جاست که لژ خانوادگی هم دارد!

پ.ن. ما شمالی ها فضای مجازیتان را خوب اشغال کرده ایم ها. بس که آدم حسابی هستیم ما جماعت شمالی! این را احمدی نژاد هم گفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط Bahar  | 

عاشق این وبلاگ شده ام. توجه کنید که اکثر پست ها مال ۴-۵ سال پیش است. کسی که با این جدیت و علاقه آن روزها در وبلاگش به طور اختصاصی گزینه ای از هایکوها را -که به نظر می آید تعدادی ترجمۀ خود صاحب وبلاگ است- منتشر کند یک دست مریزاد درست و حسابی دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:44  توسط Bahar 

چهل دقیقه خیره به صفحۀ مانیتور و استفاده از ‌BUZZ هر سه دقیقه یک بار در انتظار این که شاید کسی که کار مهم و فوری با او دارید از شانستان آنلاین شود وقتی موبایلتان شارژ ندارد، شارژر هم توی کشوی میز در اتاق است و کالیبر بالا مانع رفتن و آوردن شارژر می شود.

لیبل: [خوشمزگی]

پ.ن. آشتی فرمودیم با اینجا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط Bahar  | 

خیلی بچه بودم، پدرم شبی مست بود، من تقریباً خواب بودم، آمد اتاقم، آرام موهایم را نوازش کرد و مرا بوسید و معذرت خواست که آن شب با من و برادرم دعوا کرده بود. نمی دانم چرا هر بار که بوی الکل به مشامم می خورد یاد همان شب می افتم.

پ.ن. مدتی نمی نویسم. دنیای مجازی این وبلاگ انگار دارد کم کم به طرزی تصنعی وارد زندگیم می شود. ترجیح می دهم فاصله ام را با آن حفظ کنم. اگر هم بنویسم شخصی نمی نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط Bahar 
از بخت بد پریودش هم تازه تمام شده بود. حتی نمی توانست این اشک هایی که معلوم نیست از کجا سرو کلشان در چشمانش پیدا شده بود را به هرمون هایش ربط دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:2  توسط Bahar  | 
چه بیشرف هایی می شویم وقتی دلمان به حال دوست پسرهای سابقمان می سوزد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:54  توسط Bahar 

فرد پلی گاموس* یک موجود دروغ گو نیست. ­پلی گامی به معنای دروغ گفتن و نادیده گرفتن احساسات طرف مقابل نیست. پلی گامی به معنای رابطۀ سرسری وخالی از صمیمیت نیست. پلی گامی نشانۀ بلوغ و روشن­فکری نیست همان طور که نشانۀ کودک بودن و عدم بلوغ جنسی نیست. فرد پلی گاموس لزومی ندارد که خودخواه باشد. می تواند به شدت به افرادی که با آن­ها رابطه دارد عشق بورزد. پلی گامی به معنای بی احترامی و تحقیر طرف مقابل نیست. فرد پلی گاموس می تواند صادق باشد و می تواند بسیار برای پارتنرش احترام و شخصیت قائل باشد. پلی گامی به معنای تحقیر و آزار رساندن به کسی به خاطر آزادی شخصی نیست.

اگر پارتنرتان دروغ می­گوید، به شما بی احترامی می­کند، به سادگی احساسات شما را جریحه دار می­کند بیخود همۀ این­ها را به پای پلی­گامی ننویسید و با خودتان کلنجار نروید که من منطقاً با پلی­گامی مشکل ندارم. همۀ این­ها بیشک به توافق دو نفر بستگی دارد اما حداقل این­ها را به عنوان بخشی از پلی گامی از پارتنرتان نپذیرید بلکه به عنوان سلیقه و خصوصیات وی با آن برخورد کنید. نمی­دانم در بقیۀ دانشگاه­ها هم مثل دانشگاهی که من در آن تحصیل می­کنم بسیاری از خشونت­های روانی با نام پر طمطراق روابط موازی بریک طرف رابطه تحمیل می­شود یا خیر. بارها خصوصاً دخترهای دانشگاه در این مورد با من صحبت کرده­اند. و واقعیت آزار دهنده برای من این بود که بر اکثر افراد روشن نیست که  بین آزادی جنسی انسان­ها و احترام و توجه و علاقه رابطۀ عکس وجود ندارد. کسی که این­ها را از طرف مقابلش دریغ می­کند و در صورت اعتراض از محدود شدن بیجا ناراحت می­شود، مشکل از پلی گامی و آزادی نیست مشکل این است که مرزهایتان را به درستی برای هم مشخص نکرده­اید. 

رابطه با یک پلی گام می­تواند به اندازۀ کافی ارضا کننده باشد. همه چیز بستگی به شما و مرزهایتان دارد.

پ.ن.۱. این پست را خیلی سریع نوشتم و انتظار تغییرات اساسی را داشته باشید. با تشکر، مدیریت این جا.

پ.ن.۲. درست است که پلی گامی در جامعۀ ما نسبتش به مونوگامی به صفر میل کند اما به هر حال عده ای همین الآن هم با آن درگیر هستند. در همین جامعه برای خیلی ها دیگر مسئله  پلی گامی یا مونوگامی نیست، با درمیان گذاشتن عقاید و تجاربمان شاید بتوانیم قضیه را کمی ساده تر و سالم تر کنیم. هر چند "رابطۀ سالم" هم از آن چیزهایی است که در لغت نامۀ هر کس احتمالاً معنی متفاوتی دارد.

*اول نوشته بودم "پلی گام" بعد یک آقایی آمدند و به من گفتند که ما همچین کلمه ای به عنوان فاعل نداریم، من هم عذر خواهی کردم و از ایشان معادل پرسیدم نمی دانستند و به من گفتند که یک کلمۀ فارسی بسازم برای منظورم مثل "فرد چند پارتنره". من چندان خوشم نیومد از این جور معادل ها. بعد هم خودشان پیشنهاد بهتری دادند که ملاحظه می فرمایید. همچنان اگر کسی معادل بهتری که بیشتر فارسی باشد می شناسد باز هم استقبال می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:54  توسط Bahar  | 
مادر
این پیاز کوچک
بهانۀ خوبی است
برای دردهای بزرگ تو

*کیوان ملکی

پ.ن. آشپزی می کنم بلکه اشتهایم از بوی خوشش باز شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 9:27  توسط Bahar 
تلاش برای خوشبختی نکبتی است که سراسر زندگیتان را فراگرفته.

امام خمینی

پ.ن. ما حوصلمان که سر می رود افسرده می شویم محض سرگرمی.

پ.ن.۲. نه جان من چند نفرتون فکر کردید جملۀ امام راحله ها؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط Bahar  | 

نمی دانم چه بگویم به او. از حس گناه و غم لبریزم. تنها لبخند کجی حواله اش می کنم بلکه سکوتمان راحت تر شود. اشتباه کردم. نگاهش می گوید "اون لبخندای کجکی مضحکت را برای خودت نگه دار، خودت را برای من." باز هم اشتباه می کنم، لبخند بی رمق بعدی باز از سر ندانم کاری و شرم! سیگارش که تمام می شود بلند می شود... می رود، اشتباه نمی کند و لبخند نمی زند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط Bahar 

حداقل تو را به خدا شما که با قرص خواب همیشه خوابتان می برد وقتی که همه دارند از بدخوابیشان می گویند قیافه نگیرید و بگویید که من که هر شب راحت سر ساعت می خوابم و  هی با خودتان کلنجار روید که بله که راست می گم! 

پ.ن. وای بر آنان که وقتی خردمندی به ماه اشاره می کند از نوک انگشت وی فراتر نمی روند!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط Bahar  | 
هر حرف، فکر و اتفاقی بالقوه می تواند یک پست باشد.

البته ما را چه به دخالت در کار بزرگان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 1:54  توسط Bahar  | 

مختصاتم در جغرافیای ذهن خودم عوض شده.
خیالی نیست. من از این علف هرزهای مشنگی هستم که به زشت ترین حالت ممکن هم که شده در هر نقطه ای می روید، هر چند که شاید زود هم نیست و نابود شود!

پ.ن. هر کسی که از من انتظار نوشتن یا "طوری" نوشتن را دارد، با عرض پوزش ها، اما همان در انتظار مهدی موعود باشد بهتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط Bahar 

آن توهای من هنوز یک گلولۀ گنده هست، یادگار کودکیم و اتفاقات خیلی دور. دخترک بیگناهی که همین طور با چشم‌های وحشت زده اش به این و آن زل می‌زند و بیم تأیید نشدن دارد. درست همان طور که بچه‌ای بستنی می‌خواهد دخترک من تأیید می‌خواهد. هر چه قدر هم برایش قصه می خوانم که یادش برود که شاید بزرگ شود، که  نترسد از تأیید نشدن. که هی گریه سرندهد! آرام نمی‌گیرد. آن توهای من دختری است که از سردی نگاهی یخ می‌زند  و وحشت می‌کند. آن توهای من دختری است که انگار هیچ جوری راضی نمی‌شود با من کنار بیاید و حتی هم‌زیستی مسالمت آمیز با من را هم نمی‌فهمد. که هی می‌خواهد همه چیز را بیندازد گردن من و خودش که چرا من این بار هم به خاطر او سعی نکردم تأیید بگیرم؟ نمی‌توانم این طور که معصومانه نگاهم می‌کند بگویم "نمی‌خواستم! همین!" یک چیزهایی برای من با تو فرق دارد کوچولوی من. نمی توانم برایش بگویم باید به اندازۀ کافی محرک برایم باشد که بتوانم همان خود همیشگیم باشم و وقتی انرژی نباشد فقط می‌توانم بی‌رمق گوشه‌ای بیفتم. خیلی کوچک‌تر از آن است که این‌ها را بفهمد. هزاری هم به بچه بگویی من واقعاً حوصله ندارم بروم برایت بستنی بخرم نخواهد فهمید و از تو کینه به دل می‌گیرد. حال اگر یکی مثل من باشید که نمی‌تواند حتی به بچه‌ها راحت دروغ بگوید که "پول ندارم" (درحالی که حتی کیف پولتان را چک نکرده‌اید) فقط می‌توانید لب و لوچۀ آویزان و چشم‌های اشکی و عصبانی او را با رنج نگاه کنید! همان طور که من گریه‌اش را تماشا می‌کنم با درد و به موهای نرم بورش دست می‌کشم. آخر ناسلامتی من بزرگترش هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط Bahar 

آرزویم در سال جدید، خرید یه میز توالت است. والسّلام! اون هم نه برای این که برام فرقی داره که آینه ام روی کتابخونم باشه یا این که لوازم آرایش و کرم ها مو این جوری به زور رو هم بچپونم. فقط به خاطر اون لحظه ای که با لباس خواب جلوی میز توالت نشستم و وقتی خط چشم رو زیر چشمم کشیدم و رژ هم رو روی لبهام، و برگشتم به سمت تخت که بهت بگم، تو ته سیگارها رو جمع کن تا من لباس بپوشم، تو رو ببینم که همین طور با اون زیرپوش گل و گشاد زردت -که هیچ وقت نفهمیدم از عرقه یا رنگ پارچشه - داری به من نگاه می کنی و سیگار دود می کنی،  نگاه مستقیم من رو بیشتر از چند ثانیه دووم نمیاریو  رو تو بر می گردونی.

----

سال دیگر این موقع معلوم می شود که این همه نقشه که از فسقلیکی برای خودم کشیده ام نتیجه شان چه می شود. سال دیگه این موقع معلوم می شود که من قرار است این جا باشم یا در نقطۀ مقابل این جا آن طرف کرۀ زمین یا کدام گور دیگری!

----

با شور و شوق خونرو با عود و گل و شمع تزئین کردم. لباس زیر سیاه با تور قرمز و لباس خواب جدید رو می پوشم. به دست و پاهام حسابی کرم می مالم که از چربی برق بزنه. چراغ خواب رو روشن می کنم. یه آلبوم از باخ می ذارم. خیلی آروم روی کاناپه دراز می کشم و ... کتاب می خونم، توی خونۀ خالیم. 

----

عاشق مانتوی گشاد و روسری ترکمن با گوشواره های گنده و گردنبد درازم شده ام. با شور و شوق همشونو نگاه می کنم و چشام برق می زنم. دلیل شادی این چند روزم!

----

یه سری از اینایی که نوشتم تخیل بوده یه سری هم راست بوده. حالا تشخیصش با خودتون!

بعدالتحریر.۱. قافیه که تنگ آید، شاعر به جفنگ آید

بعدالتحریر.۲. عنوان وبلاگ برای من یک چیزی مثل قالب وبلاگ است، مگر می شود آدم یک عنوانی انتخاب کند بعد همین جوری یک مدت طولانی یا برای همیشه عنوان وبلاگش همان باشد! بابا تنوع! بابا پلی گامی!

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:49  توسط Bahar  |