دانشجو ... موجود بیمار و فاسدی است که حتی از توالت دانشگاه هم در راستای مقاصد پلیدش بهره میبرد یا دانشجو موجودی است که بدطینتان و بداندیشان شرقی و غربی و شمالی حتی او را در توالت هم بازیچه قرار داده و برای بر هم زدن نظم و امنیت عمومی دست از توالت هم برنداشته و ذهن پاک و سادۀ او را حتی در مکان مذکور مورد حمله قرار میدهند. دانشجو ... پدیدهای که حتی در توالت هم نباید اختیار خود را داشته باشد! خدا را صد هزار مرتبه شکر که حراست دانشگاه شریف این موضوع را به درستی دریافته و چند وقتی است این سنگر پنهان دشمنان و مفسدان را در هم شکسته و اجازه نمی دهد بیش از این، ضربههای مهلکی از آن جناح بر پیکرۀ دانشگاه وارد شود.
ما که باور نکرده بودیم خانمهایی که به علت مسئولیت خطیرشان در ورودیهای دانشگاه معرف حضور همه هستند، به این منظور در حول و حوش ساعت 12 تا پایان وقت نهار که طبعاً به علت تعطیلی اکثر کلاسها و نیز خوردنیها و تنقلات پر رفت و آمدترین زمان توالت دانشگاه است، در دستشویی دخترانه مستقر شوند. تا این که خبرهایی به ما رسید که ای فغان بازار تذکرهای حراست در توالت دخترانۀ ابن سینا (که اصلیترین توالت دانشگاه است) داغ است. گفتیم تا به چشم خود نبینیم که باورمان نمیشود. فکر کردیم شاید به علت دزدیهای اخیر از طرف نگهبانی کسی آنجا برای حفاظت از اموال داشنجویان که بعضاً –به اشتباه- وسایل خود را بیرون از اتاقکها می گذارند، حضور دارد و دعای خیری نثارشان می کردیم.
تا این که یک روز در همان ساعات نام برده من به این مکان به نظر مملو از فساد وارد شدم. صاف رفتم جلوی خانم مورد نظر که بر روی صندلی که کنار شیر آبهاست نشسته بود، آبی به صورتم زدم. تا این جا همه چیز عادی و ملایم بود ... تا این که دست در کیف کردم و کرم ضدآفتاب ملعون را در آوردم. شروع به استفاده از کرم ضد آفتاب– که بعد فهمیدم از ابزارآلات ضاله است به نظر، حال چه اهمیت دارد که این کِرم تجویز پزشک بوده و باید هر دوساعت تجدید شود- بر صورتم کردم که خانم مورد نظر مرا از تذکرهایی که برای اطمینان از وجودشان آمده بودم مستفیظ فرمودند.
***
کرامت دانشجو چنان در این دانشگاه چنان به تاراج رفته است که گاه باور نکردنی است. حریم خصوصی بی معنا است. کِرمی که شما به دست یا صورتتان میزنید در دانشگاه باید توسط برادران و خواهران حراست بررسی شود. مسئولان حراست چنان دختران دانشجوی دانشگاه شریف را نادان فرض میکنند و چنان به حرمت و اختیارشان تجاوز میکنند که نه تنها دم درهای ورودی، نه تنها در صحن دانشگاه توسط مأموران چرخشیشان، نه تنها در گوشه گوشۀ فضای عمومی دانشگاه توسط دوربینهای سفید رنگشان بلکه در توالتهای دانشگاه هم آنها را میپایند. داستان دوربین را هم فعلاً به میان نمیکشیم هر چند برخلاف قرارهای مسئولان دانشگاه در چند مورد از دوربینها به عنوان ابزاری برای تهدیدهای حراستی علیه دختران استفاده شده.
دانشجو پدیدهای است که سوای فضای آموزشی کرامت خاصی ندارد، که پشت در اتاقک توالت که در آن اجابت مزاج میکند میایستند تا یک وقت این پدیدۀ خطاکار و عاصی از دستشان در نرود (اشاره به اتفاقی که برای یکی از دانشجویان دختر افتاد)، که کارمندان مورد بحث به خودشان اجاز میدهند حتی لوازم شخصی دانشجویان دختر را در توالت از دستشان بقاپند، آن قدر شأن دانشجو مخدوش شده که چنین کاری که بداهتاً خلاف قانون است را به نامحترمانهترین شکل بر آنها روا میدارند (این هم اشارهای است به اتفاقی که اخیراً برای یک از دانشجویان افتاده است).
گاهی چه سخت میشود تحمل این نگاههای مستمر که کرامت و حقوق انسانی را میدرند که آزارش کم ندارد از نگاه هرزهای که حراست سخت قصد کرده ما دختران را از آن حفظ کند. و چه آسان میشود در این دانشگاه به حق انسانی دانشجویان به خصوص دختران دانشجو تجاوز کرد.
پ.ن. این مطلب برای یکی از نشریات دانشگاه نوشته شده، گفتم این جا که مدتی است دیر به دیر آپ می شود، لااقل این خبر مسرت بخش به گوش دیگران خارج از دانشگاه هم برسد، این جا هم یکم قیافه اش عوض شود.
من رشتهام را دوست ندارم. در یک دانشگاه صنعتی درس خواندن آن قدر دیگر برایم سخت شده است که همهاش یک جورهایی غصه دارم. سر وقت کتابهای درسیم هم نمیتوانم بروم. یک "که چی" بزرگ و رنگی پنگی هر بارکه جلد کتاب را نگاه میکنم میآید جلوی چشمهام. من رشته ام را دوست ندارم ازش خسته شدهام. یک سال و چند ماه دیگر درسم تمام میشود. اما نمی دانم چه طور قرار است این یک سال و چند ماه را تحمل کنم. نکتۀ بدتر این جاست که نه تنها باید تحمل کنم بلکه باید خیلی خوب تحمل کنم بلکه شاید بتوانم یک موقعیت هایی دست و پا کنم و بعد برای فوق لیسانس تغییر رشته بدهم. نمی فهمم ریاضی و کامپیوتر خواندن چه ربطی به من دارد؟ خواندن این ها دیوانهام می کند من برایم فلان گروه و فلان میدان برداری اصلاً اهمیتی ندارد. من دوست دارم راجع به آدمها بخوانم، دوست ندارم راجع به این همه چیز انتزاعی بخوانم. الآن هم بغض کردهام. همۀ میان ترم هایم نزدیک است من هیچ انگیزهای برای باز کردن لای کتابها ندارم اما باید معدلم هم خیلی خوب شود. این حکم محتوم هم از خانواده و تمام رؤیاهای کودکیم در ذهنم حک شده انگار. اصلاً نمی دانم این همه آدم که رشتهشان را دوست ندارند چه طور با آن کنار می آیند. تا همین ترم شاگرد اول رشتهام در دانشگاه شریف بودهام، به نظرم رشتهام هم بهترین رشتۀ علوم ریاضی است خیلی هم می تواند ناز و هیجان انگیز باشد، اما من دیگر دوست ندارم وقتم را بگذارم روی گرافها فکر کنم. من نمی فهمم چه طور آدم ها از همان اول لیسانس تا آخر دکترا با رشتهشان آن قدر ها حال نمی کنند. موقع انتخاب رشتهام به زور توانستم اطرافیان را راضی کنم که من با آن رتبه یک رشتۀ علوم پایه بخوانم. الآن هم اصلاً نمی توانم یک چیزی را که سیستم و اطرافیان تحمیل میکنند تحمل کنم.
احساس بیهودگی و بی عاری میکنم از این که تمام روز یا میخوابم یا فیلم میبینم یا داستان میخوانم یا کتاب های مطالعات زنان. با پول پدر مادرم، می خورم و می خوابم می روم کتاب و فیلم می خرم کوه درس ها، کوئیز ها و تمرین ها را هم به هیچ جایم نمیگیرم. خسته ام در این دست و پا زدن بیخود بین همۀ تصوراتم از آینده و کشف علاقۀ زاید الوصفم به علوم انسانی در چند ماه اخیر . زندگیم هم کلی خالی خالی است. قرصهای ضدافسردگی تجربۀ غم و شادی خیلی زیاد را مدت هاست از زندگیم حذف کردهاند. به هیچ مردی کششی ندارم. رشته ام را هم که گفتم دوست ندارم. من که اعتیاد به هیجان در زندگیم داشتم الآن هیچ چیز هیجان انگیزی پیدا نمی کنم که کمی سرم را با آن گرم کنم. اما بی نهایت از فیلم دیدن و کتاب خواندن لذت میبرم. مخصوصاً کتابی که دو سه روزی شروعش کردهام این قدر خوب است که وقتی بهش فکر می کنم گریهام می گیرد "خاطرات پس از مرگ براس کوباس". خلاصه که همین!
هیچ وقت وبلاگم را این قدر تحویل نگرفتم که این طوری بنویسم ولی به پیشنهاد این خانوم گفتم یک بار امتحان کنم و بنویسم.
یکی از بهترین محل های این شهر برای خوردن غذا بدون شک "آشِ نیکو صفت" است. آن قدر که من به بهانۀ خوردن آشش پیاده روی ظهرگاهی امروزم را دور و بر میدان انقلاب ایراد نمودم. یک درب کوچک دور میدان انقلاب که بالایش روی یک تابلوی نه چندان تر تمیز با خط تحریری نوشته "آش نیکو صفت"، پله می خورد به پایین و به بهشتی منتهی می شود. یک کاسه آش رشته و یک سوم بربری تازه می خرید ۸۰۰ تومان، همان جا هم یک سری میز درب و داغان با صندلی پلاستیکی دارد می نشینید نوش جان می فرمایید. اتفاقاً فضایش به شدت برای من که دوست داشتنی و البته پر از خاطره است. یکی دو سال پیش طرف های میدان انقلاب در یک سازمان غیر دولتی مربوط به کودکان و این ها فعالیت می کردم و هفته ای یکی دو روز نهارم را آن جا می خوردم. آش هایش که تنها آش خوبی است که من در این شهر خورده ام. مخصوصاً اگر بگویید که کشکش را زیاد بریزد. روی در و دیوارش از این پوستر قدیمی ها زده اند که عکس ماشین و باغچه و اینهاست. در ضمن نکتۀ مهم این جاست که لژ خانوادگی هم دارد!
پ.ن. ما شمالی ها فضای مجازیتان را خوب اشغال کرده ایم ها. بس که آدم حسابی هستیم ما جماعت شمالی! این را احمدی نژاد هم گفته است.
عاشق این وبلاگ شده ام. توجه کنید که اکثر پست ها مال ۴-۵ سال پیش است. کسی که با این جدیت و علاقه آن روزها در وبلاگش به طور اختصاصی گزینه ای از هایکوها را -که به نظر می آید تعدادی ترجمۀ خود صاحب وبلاگ است- منتشر کند یک دست مریزاد درست و حسابی دارد.
چهل دقیقه خیره به صفحۀ مانیتور و استفاده از BUZZ هر سه دقیقه یک بار در انتظار این که شاید کسی که کار مهم و فوری با او دارید از شانستان آنلاین شود وقتی موبایلتان شارژ ندارد، شارژر هم توی کشوی میز در اتاق است و کالیبر بالا مانع رفتن و آوردن شارژر می شود.
لیبل: [خوشمزگی]
پ.ن. آشتی فرمودیم با اینجا.
خیلی بچه بودم، پدرم شبی مست بود، من تقریباً خواب بودم، آمد اتاقم، آرام موهایم را نوازش کرد و مرا بوسید و معذرت خواست که آن شب با من و برادرم دعوا کرده بود. نمی دانم چرا هر بار که بوی الکل به مشامم می خورد یاد همان شب می افتم.
پ.ن. مدتی نمی نویسم. دنیای مجازی این وبلاگ انگار دارد کم کم به طرزی تصنعی وارد زندگیم می شود. ترجیح می دهم فاصله ام را با آن حفظ کنم. اگر هم بنویسم شخصی نمی نویسم.
فرد پلی گاموس* یک موجود دروغ گو نیست. پلی گامی به معنای دروغ گفتن و نادیده گرفتن احساسات طرف مقابل نیست. پلی گامی به معنای رابطۀ سرسری وخالی از صمیمیت نیست. پلی گامی نشانۀ بلوغ و روشنفکری نیست همان طور که نشانۀ کودک بودن و عدم بلوغ جنسی نیست. فرد پلی گاموس لزومی ندارد که خودخواه باشد. می تواند به شدت به افرادی که با آنها رابطه دارد عشق بورزد. پلی گامی به معنای بی احترامی و تحقیر طرف مقابل نیست. فرد پلی گاموس می تواند صادق باشد و می تواند بسیار برای پارتنرش احترام و شخصیت قائل باشد. پلی گامی به معنای تحقیر و آزار رساندن به کسی به خاطر آزادی شخصی نیست.
اگر پارتنرتان دروغ میگوید، به شما بی احترامی میکند، به سادگی احساسات شما را جریحه دار میکند بیخود همۀ اینها را به پای پلیگامی ننویسید و با خودتان کلنجار نروید که من منطقاً با پلیگامی مشکل ندارم. همۀ اینها بیشک به توافق دو نفر بستگی دارد اما حداقل اینها را به عنوان بخشی از پلی گامی از پارتنرتان نپذیرید بلکه به عنوان سلیقه و خصوصیات وی با آن برخورد کنید. نمیدانم در بقیۀ دانشگاهها هم مثل دانشگاهی که من در آن تحصیل میکنم بسیاری از خشونتهای روانی با نام پر طمطراق روابط موازی بریک طرف رابطه تحمیل میشود یا خیر. بارها خصوصاً دخترهای دانشگاه در این مورد با من صحبت کردهاند. و واقعیت آزار دهنده برای من این بود که بر اکثر افراد روشن نیست که بین آزادی جنسی انسانها و احترام و توجه و علاقه رابطۀ عکس وجود ندارد. کسی که اینها را از طرف مقابلش دریغ میکند و در صورت اعتراض از محدود شدن بیجا ناراحت میشود، مشکل از پلی گامی و آزادی نیست مشکل این است که مرزهایتان را به درستی برای هم مشخص نکردهاید.
رابطه با یک پلی گام میتواند به اندازۀ کافی ارضا کننده باشد. همه چیز بستگی به شما و مرزهایتان دارد.
*کیوان ملکی
پ.ن. آشپزی می کنم بلکه اشتهایم از بوی خوشش باز شود.
امام خمینی
پ.ن. ما حوصلمان که سر می رود افسرده می شویم محض سرگرمی.
پ.ن.۲. نه جان من چند نفرتون فکر کردید جملۀ امام راحله ها؟
نمی دانم چه بگویم به او. از حس گناه و غم لبریزم. تنها لبخند کجی حواله اش می کنم بلکه سکوتمان راحت تر شود. اشتباه کردم. نگاهش می گوید "اون لبخندای کجکی مضحکت را برای خودت نگه دار، خودت را برای من." باز هم اشتباه می کنم، لبخند بی رمق بعدی باز از سر ندانم کاری و شرم! سیگارش که تمام می شود بلند می شود... می رود، اشتباه نمی کند و لبخند نمی زند.
حداقل تو را به خدا شما که با قرص خواب همیشه خوابتان می برد وقتی که همه دارند از بدخوابیشان می گویند قیافه نگیرید و بگویید که من که هر شب راحت سر ساعت می خوابم و هی با خودتان کلنجار روید که بله که راست می گم!
پ.ن. وای بر آنان که وقتی خردمندی به ماه اشاره می کند از نوک انگشت وی فراتر نمی روند!
البته ما را چه به دخالت در کار بزرگان!
مختصاتم در جغرافیای ذهن خودم عوض شده.
خیالی نیست. من از این علف هرزهای مشنگی هستم که به زشت ترین حالت ممکن هم که شده در هر نقطه ای می روید، هر چند که شاید زود هم نیست و نابود شود!
پ.ن. هر کسی که از من انتظار نوشتن یا "طوری" نوشتن را دارد، با عرض پوزش ها، اما همان در انتظار مهدی موعود باشد بهتر است.
آن توهای من هنوز یک گلولۀ گنده هست، یادگار کودکیم و اتفاقات خیلی دور. دخترک بیگناهی که همین طور با چشمهای وحشت زده اش به این و آن زل میزند و بیم تأیید نشدن دارد. درست همان طور که بچهای بستنی میخواهد دخترک من تأیید میخواهد. هر چه قدر هم برایش قصه می خوانم که یادش برود که شاید بزرگ شود، که نترسد از تأیید نشدن. که هی گریه سرندهد! آرام نمیگیرد. آن توهای من دختری است که از سردی نگاهی یخ میزند و وحشت میکند. آن توهای من دختری است که انگار هیچ جوری راضی نمیشود با من کنار بیاید و حتی همزیستی مسالمت آمیز با من را هم نمیفهمد. که هی میخواهد همه چیز را بیندازد گردن من و خودش که چرا من این بار هم به خاطر او سعی نکردم تأیید بگیرم؟ نمیتوانم این طور که معصومانه نگاهم میکند بگویم "نمیخواستم! همین!" یک چیزهایی برای من با تو فرق دارد کوچولوی من. نمی توانم برایش بگویم باید به اندازۀ کافی محرک برایم باشد که بتوانم همان خود همیشگیم باشم و وقتی انرژی نباشد فقط میتوانم بیرمق گوشهای بیفتم. خیلی کوچکتر از آن است که اینها را بفهمد. هزاری هم به بچه بگویی من واقعاً حوصله ندارم بروم برایت بستنی بخرم نخواهد فهمید و از تو کینه به دل میگیرد. حال اگر یکی مثل من باشید که نمیتواند حتی به بچهها راحت دروغ بگوید که "پول ندارم" (درحالی که حتی کیف پولتان را چک نکردهاید) فقط میتوانید لب و لوچۀ آویزان و چشمهای اشکی و عصبانی او را با رنج نگاه کنید! همان طور که من گریهاش را تماشا میکنم با درد و به موهای نرم بورش دست میکشم. آخر ناسلامتی من بزرگترش هستم.
آرزویم در سال جدید، خرید یه میز توالت است. والسّلام! اون هم نه برای این که برام فرقی داره که آینه ام روی کتابخونم باشه یا این که لوازم آرایش و کرم ها مو این جوری به زور رو هم بچپونم. فقط به خاطر اون لحظه ای که با لباس خواب جلوی میز توالت نشستم و وقتی خط چشم رو زیر چشمم کشیدم و رژ هم رو روی لبهام، و برگشتم به سمت تخت که بهت بگم، تو ته سیگارها رو جمع کن تا من لباس بپوشم، تو رو ببینم که همین طور با اون زیرپوش گل و گشاد زردت -که هیچ وقت نفهمیدم از عرقه یا رنگ پارچشه - داری به من نگاه می کنی و سیگار دود می کنی، نگاه مستقیم من رو بیشتر از چند ثانیه دووم نمیاریو رو تو بر می گردونی.
----
سال دیگر این موقع معلوم می شود که این همه نقشه که از فسقلیکی برای خودم کشیده ام نتیجه شان چه می شود. سال دیگه این موقع معلوم می شود که من قرار است این جا باشم یا در نقطۀ مقابل این جا آن طرف کرۀ زمین یا کدام گور دیگری!
----
با شور و شوق خونرو با عود و گل و شمع تزئین کردم. لباس زیر سیاه با تور قرمز و لباس خواب جدید رو می پوشم. به دست و پاهام حسابی کرم می مالم که از چربی برق بزنه. چراغ خواب رو روشن می کنم. یه آلبوم از باخ می ذارم. خیلی آروم روی کاناپه دراز می کشم و ... کتاب می خونم، توی خونۀ خالیم.
----
عاشق مانتوی گشاد و روسری ترکمن با گوشواره های گنده و گردنبد درازم شده ام. با شور و شوق همشونو نگاه می کنم و چشام برق می زنم. دلیل شادی این چند روزم!
----
یه سری از اینایی که نوشتم تخیل بوده یه سری هم راست بوده. حالا تشخیصش با خودتون!
بعدالتحریر.۱. قافیه که تنگ آید، شاعر به جفنگ آید
بعدالتحریر.۲. عنوان وبلاگ برای من یک چیزی مثل قالب وبلاگ است، مگر می شود آدم یک عنوانی انتخاب کند بعد همین جوری یک مدت طولانی یا برای همیشه عنوان وبلاگش همان باشد! بابا تنوع! بابا پلی گامی!